در کافه « شوکا»...بعد از چهار سال

...
دستم رو دراز کردم تا دستشو بگیرم؛ دستشو کشید.
اون حلقه ای که عید هفتاد و هفت براش گرفته بودم  دستش نبود.
گفت: « تنها زندگی میکنی؟»
گفتم: «اره.»
:پیر شدی!...به خودت نمی رسی؟
- تو می رسی؟
:اره...حسابی!

یه پک عمیق زد به سیگارش.
گفت:« خب کوچولو! هنوز زندگی رو همونجوری میبینی؟»
- چه جوری؟
جوابمو نداد.

بعدش سراغ  یاسی و کیوان رو گرفت. گفتم:« ازشون خبر ندارم.»



چقدر زیبا شده بود! زیباتر از همیشه...
.............................
یک ساعت بعد:
بلند شد. گفت : « باید برم!»
- یعنی نمی تونیم شام با هم باشیم؟

رفت طرف در.
گفت:« به چه مناسبت؟!»
بهم بر خورد.
گفت: « شوهرم نگران میشه.»...
و رفت...
...........................
نزدیک نیمه شب.
تنها در شوکا نشسته ام. زیر سیگاری ام پر شده...از لای پنجره سوز و سرما صورتم را نوازش میکند.
بلند میشوم.
حالا کجا باید رفت؟...ها؟...

کات!